كفش هاي جامانده

كفشهاي جا مانده 

از صبح زود كه خبر آمدن ضريح مطهر امام حسين عليه السلام در شهر پيچيد ، همه در ميدان آيت الله بروجردي (ره) و ميدان راهنمايي و خيابانهاي اطراف آن جمع شدند .با نوحه گري مداحان اشك ريختند و چنان سيل خروشاني شدند كه تا به حال بروجرد اين جمعيت را به خود نديده بود . انتظار به درازا كشيد و تا غروب همه ي چشم هاي مريدان  بي صبرانه انتهاي  جاده اي را نظاره گر بود كه بويي از مرادشان را در آن حس مي كردند .

هر كس نذري را براي ارباش فراهم كرده بود از گاو و گوسفند قرباني گرفته تا مرغ و خروس و بلاخره پيرزني كه از چنديدن روز قبل كه خبر را شنيده بود سبزه اي را پرورده بود كه با اسپند نثار ورود ضريح مولايش كند .بلاخره بعد از 9 ساعت انتظار در هواي سرد پاييزي پيش قراولان همراه ضريح با فريادهاي يا حسين مردم به ميدان نزديك شدند . جمعيت به يكباره طوفاني شد كه مي خواست هر چه زودتر خود را به بدنه ي ضريح متبرك برساند و با صاحب ضريح درد دل گويد .ولي مگر ممكن بود كه  همه به آرزويشان برسند و دستشان را متبرك كنند به جايگاهي كه ساليان سال در بهترين نقطه ي زمين جاخوش خواهد نمود . 

ضريح متبرك امام حسين در بروجرد

پنج كيلومتر راه را مردم به دنبال ضريح راه پيمودند و در اين مسير پير زن همچنان پشت جمعيت اسفند دود مي كرد و نگاهي به سبزه اش مي كرد و  زير لب چيزي مي گفت و بعد از آن نگاهي از روي حسرت به ضريحي كه از هر لحظه او دورتر مي شد ، مي انداخت و آه مي كشيد و چه زيبا بود لحظه اي كه هر چند وقت يكبار تكرار مي شد و او  مشتي را كه از اسفند پر كرده بود از دور دور ضريح مي چرخاند و آن را در آتش مي ريخت و دود آن را به طرف ضريح مطهر امام مي فرستاد .

هر چه ضريح به ميدان راهنمايي شهر نزديكتر مي شد جمعيت متراكم تر و  اشك ها جاري تر مي گشت . تا هنگامي كه ضريح به ميدان رسيد دو ساعت ديگر زمان بدون حس كردن گذشتش سپري گشت و مردم همچنان براي رسيدن به مرادشان تلاش مي كردند . كمي به عقب برگشتم تا همچنان نظاره گر پيرزني باشم كه آن روز خود را جواني حس مي كرد كه مي تواند به همراه مردم و پا به پاي آنان پشت سر كاروان حركت كند . فاصله ام از جمعيت باعث شد تا واقعيتي زيبا را ببينم و آن  كفشهاي بسيار زيادي بود كه از صاحبانشان بجا مانده بود و اين برهنگي پا هم آنان  را از راه نينداخته بود و خود بخود نگاهم به پاهاي پيرزن دوخته شد كه او هم  بدون كفش راه مي پيمود  .دوربينم را كه به سمت كفشها نشانه رفتم اشكهايم به يكباره روي گونه ام  غلتيد و در حال گرفتن عكس خود بخود اين زمزمه به سراغم آمد .

  "اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ ..."

كفشهاي بجا مانده

كفشهاي بجا مانده

كفشهاي بجا مانده

ضريح امام حسين (ع) در بروجرد

برچسب‌ها: كفشهاي جاماندهضريح مطهر امام حسين (ع)بروجردپيرزنميدان آيت الله بروجرديپيش قراول

[ سه شنبه جهاردهم 9 1391 ] [ 2:7 ] [ eramau ]

دلنوشته

( براي اينكه رغبت كنيد و مطلب رو بخونيد سعي كردم خيلي كوتاه و گذرا بنويسم و زياد وقت شما رو نگيرم )

سال گذشته هول و هوش همين روزها بود كه براي اولين بار خداوند منت رو سرمون  گذاشت و گفت : پاشين بياين بلكه اين جلال و جبروت عمره رو ببينيد و يه كم آدم شيد .ما كه هميشه

يه مديون قدر نشناس عاصي بيشتر نبوديم ، شال و كلاه كرديم و رفتيم .

احمد يوسفي

رسم بر اينه كه اول بايد خدمت نبي مكرم (ص) و دخت گراميش حضرت فاطمه (س) و اولاد اون رسيد تا يه كم زمينه 

برايشناختت فراهم بشه بعد وارد مكه و ديدار كعبه شد.

هر چقدر دلت چون من همانند سنگ باشد با اولين نگاه به گنبد خضراي پيامبر (ص) چنان مجذوب مي شوي كه انگار مدينه شهر تو نيز هست . چون به جايگاهي رسيده اي كه محل فرود فرشتگان وحي و

محل زندگي پيامبر اكرم (ص) و حضرت علي (ع) بوده است .دوست داري كوچه ي بني هاشم را بيابي و با همان فضاي كاهگلي خانه ها ، سراغ خانه ي علي (ع) و فاطمه (س) را بگيري شايد آدميت گم شده ات را بتواني در اين كوچه پيدا كني ولي افسوس كه ديگر اثري از آن بناها و كوچه هايي كه قدمگاه پيامبر رحمت بوده به جا  نيست و چنان هتل هاي سر به فلك كشيده و پاساژهاي لوكس اطراف حرم را احاطه كرده اند كه نمي داني حالا از كجا بايد كوچه اي كه خاطرات بي بي را در خود جاي داده پيدا كرد .

كوچه ي بني هاشم در مدينه

پس از حضور در مسجد النبي و روضه ي رضوان و روان كردن اشك و خواندن نماز در مسجد النبي و نزديك منبر پيامبر (ص ) (محلي  كه هر گز در خواب هم نمي ديدي )راهي تنها جايگاهي كه غربت فاطمه (س) و فرزندان گراميش را بيشتر برايت نمايان مي كند مي شوي قبرستان بقيع . و بقيع چه بي رحمانه و لخت ميزبان مادر و فرزند شده است .

چون نمي خواهم بيش از اين خوانندگان عزيز وبلاگ را خسته كنم اصل مطلب را بيان مي نمايم و آن اينكه چون خداوند ديد با يك بار رفتن آدم نشده ام مجددا امسال نيز گفت بيا شايد نيمه ي گمشده ات را بيابي .

از همه ي دوستان و كساني كه در اين مدت آزاري به آنها رسانده ام حلاليت مي طلبم و عاجزانه درخواست عفو و بخشش دارم . اگر خدا قسمت كند پس فردا چهارشنبه سالروز شهادت بي بي فاطمه زهرا (س)  6/2/ 91 در مدينه خواهم بود .

تمام كساني كه التماس دعا داشته اند را فراموش نمي كنم و براي همه دعا خواهم كرد . لذا از شما هم انتظار دعاي خير و بخشش دارم .

[ سه شنبه پنجم 2 1391 ] [ 1:52 ] [ eramau ]
X