نماز در اسارت

نماز در اسارت : احمد يوسفي

گرماي زياد آدم را كلافه مي كرد . زير پيراهن ها از فرط عرق كردن ، همه خيس بودند .

حسين تكه مقوايي را كه در دست داشت و خودش را با آن باد مي زد روي سرم كوبيد و گفت :

علي يه خبر خوش .


ادامه مطلب
[ يکشنبه پنجم 6 1391 ] [ 15:28 ] [ eramau ]

بهانه (داستان كوتاه)

[ شنبه دوم 2 1391 ] [ 18:25 ] [ eramau ]
X