همسایگی شهید نوشته احمد یوسفی

  یک شب که صحبت از مرگ و احوالات آن به میان آمد. هر کس چیزی گفت  . مطلبی را که خواهر 

زاده ام بیان کرد ،

   اعتقادم را به شهدا دو چندان نمود  .

  او گفت : چند سال پیش پیرزنی در همسایگی مان داشتیم که به رحمت خدا رفت . من در مراسم 

خاکسپاری او حاضر

   نشدم . چند سال گذشت و یک روز پنجشنبه که برای زیارت اهل قبور به قبرستان محل رفته 

بودم خودبخود یادم 

  افتاد که قبر این پیرزن را هم پیدا کنم و فاتحه ای برای او بخوانم . هر چه جستجو کردم 

قبرش را نیافتم .آشنایی 

  هم نبود که از آن نشانی قبر ایشان را بگیرم . ناچار به نیت او حمد و سوره ای خواندم و به

 خانه برگشتم . 

  شب که خوابیدم ، ایشان به خوابم آمد و گفت : امروز برای پیداکردن قبر من خیلی خسته شدی 

 ، من همسایه ی 

  شهیدی هستم و از بابت این همسایگی ، در آسایش کامل هستم و خیلی  به من خوش می گذرد . 

  وقتی فردا از خواب بیدار شدم جریان را به مادرم گفتم . مادرم گفت : راست گفته قبرش کنار 

قبر شهیدی است . 

                  احمد یوسفی بروجرد

  از شنیدن این خبر یکه خوردم تا به حال در مورد صحت خواب هایم شک داشتم . 

  چادرم را پوشیدم و راهی آرامستان شدم . حال برای پیدا کردن قبرش آدرس داشتم . آدرسی که خودش 

داده بود . 

  جلوی قبرستان که رسیدم فاتحه ای خواندم و به طرف قسمتی که شهدا را دفن کرده بودند به راه افتادم . 

  قبور اطراف شهدا را گشتم و به راحتی قبر این پیرزنی که از همسایگی شهدا خوشنود بود را یافتم . 

  ساعتی کنارش نشستم و در نهایت با چشمان خیس دور و اطراف شهدا را ورانداز کردم تا شاید جایی 

برای همسایگی   با آنان پیدا کنم . 

                                                 احمد یوسفی


[ شنبه بیستم 3 1396 ] [ 5:44 ] [ eramau ]
X